فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
468
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و استوار . السَّابِع - ج سَبَعَة و سابِعون : فا ، - ( ع ح ) : هفتم كه ميان ششم و هشتم عدد قرار دارد . السَّابِغ - ج سَوَابِغ : فا ؛ « ذَنَبٌ سَابِغٌ » : دمِ دراز . السَّابِغَة - ج سَوَابغ : مؤنث ( السَّابغ ) است ، - مِنَ الذُّرُوع : زره فراخ و پهن . سابَقَ - سِبَاقاً و مُسَابَقَةً [ سبق ] ه : در مسابقه بر او پيروز شد . السَّابِق - فا ، آنكه در بخشندگى بر قوم خود پيشى و بزرگى يابد ؛ ج سَابِقون و سُبَّاق ، اولين اسب مسابقه كه به آن نيز ( المُجَلَّي ) گويند . و چه بسا در رابطه ى با اين معنى از مخرج اسماء جمع گرفته شود و گويند ( سَوَابِق ) بسان خاتِم و خَوَاتِم ؛ « سَابِقٌ لَاوَانِه » : زودرس ، قبل از موعد ؛ « سَابِقَاً » : از گذشته ، از قبل . السَّابِقَة - ج سَوَابِق و سَابِقَات : مؤنث ( السّابِق ) است ، پيشروان ، پيشرفته گان ؛ « له سَابِقةٌ فِي هَذَا الأَمْرِ » : سابقه ى اين كار را قبل از ديگران دارد . السَّابِقون - گذشته گان ، پيشينيان . السَّابِلة - ج سَوَابل : راه متداول و معمول و پر رفت و آمد ، آنان كه از راه ميگذرند . السَّابُورة - سبد بزرگى است از برگ درخت خرما كه با آن خاك برداشت كنند . السَّابُوط - ( ح ) : نام جانورى است دريائى . ساتَرَ - مُسَاتَرَةً [ ستر ] ه العداوةَ : دشمنى با او را پنهان داشت و آشكار نكرد . السَّاج - [ سَوج ] : جبه ى سبز و گشاد ، - ( ن ) : درختى است از رسته ى ساجها كه مركز اصلى آن آسياى جنوبى و اندونزى است . اين درخت بسيار زيباست و چوب آن از بهترين و محكمترين چوبهاست . السَّاجِد - ج سُجَّد و سُجُود : سجده كننده ، آنكه بهنگام عبادت پيشانى بر زمين نهد . السَّاجِدة - مؤنث ( السَّاجِد ) است . ساجَرَ - مُسَاجَرَةً [ سجر ] ه : با او دوستى و رفاقت كرد و ملازم و يار او شد . السَّاجِر - فا ، سيل فراخ كه همه جا را فرا گيرد ، جائى كه سيل در آن آمده و آن را پر كرده است . السَّاجِع - فا ، سخنراني كه در سخنان خود سجع و قافيه به كار برد ، آنكه در گفتار و رفتار خود ميانه رو باشد و به سوئى گرايش نكند . واژه ى ( الجَائِر ) در مقابل اين كلمه است ؛ « وَجْه سَاجِعٌ » : چهره اى زيبا و معتدل . السَّاجِعَة - ج سُجَّع و سَواجِع : كبوترى كه نغمه ى خود را در گلو رفت و برگشت دهد ؛ « نَاقَةٌ سَاجِعَةٌ » : ماده شتر طرب انگيز . ساجَلَ - مُسَاجَلَةً و سِجَالًا [ سجل ] ه : در كار يا گفتار يا شعرى با او مفاخرت كرد و مسابقه داد . السَّاجِم - اشك روان چه كم باشد و چه زياد . السَّاجِن - فا . السَّاجِنة - ج سَوَاجِن : مؤنث ( السَّاجِن ) است ، مسيل آب از كوه . السَّاجُور - ج سَوَاجِير : چوبى كه به گردن سگ مىآويزند . السَّاجِي - [ سجو ] : فا ، آرميده و ساكن و نرم . السَّاجِيَة - مؤنث ( السَّاجي ) است ؛ « لَيلةٌ سَاجِيَةٌ » : شبى آرام . ساحَ - - سَيْحاً و سَيَحَاناً و سِيَاحَةً و سُيُوحاً : در شهرها به گردش و تفريح و جز آنها پرداخت ، براى عبادت و كناره گيرى از مردم به خارج از شهر رفت ، - سَيْحاً و سَيَحَاناً الماءُ : آب بر روى زمين روان شد ، - الظِّلُّ : سايه برگشت . السَّاحّ - ج سِحَاح و سُحَاح [ سحّ ] : گوسفندى كه بسيار فربه شده باشد . السَّاحَة - ج ساح و سُوح و سَاحَات [ سوح ] : ميدان ، صحن ، ناحيه . السَّاحَّة - ج سِحَاح و سُحَاح [ سحّ ] : مترادف ( السَّاحّ ) است . السَّاحِر - ج سَحَرَة و سَحَّار و سُحَّار و سَاحِرون : فا ، افسونگر ، جادوگر ، دانشمند . السَّاحِرة - ج سَاحِرَات و سَوَاحِر : مؤنث ( السَّاحِر ) است . السَّاحِق - فا ، بيشمار و بسيار ؛ « الأَكْثِرَيَّةُ السَّاحِقَة » : بيشترين و فراگيرترين تعداد و شماره . ساحَلَ - مُسَاحَلَةً [ سحل ] القومُ بأولادهم : آن قوم فرزندان خود را به كنار دريا آوردند . السَّاحِل - ج سَوَاحِل : فا ، ساحل و كناره ى دريا . السَّاحِليّ - آنچه كه ويژه ى ساحل باشد ؛ « مَوْقعٌ سَاحِلِيّ » و « أَرْضٌ سَاحِلِيَّة » : جاى يا زمين در كنار دريا . ساحَنَ - مُسَاحَنَةً [ سحن ] ه : به رنگ چهره ى او نگريست ، با او ديدار كرد ، با وى به نيكى رفتار كرد ، - ه الشيءَ : با او درباره ى آن چيز گفتگو كرد . السَّاحي - ج سُحَاة و ساحُون [ سحو ] : آنچه گِل را از زمين بركند و بروبد . السَّاحِيَة - مؤنث ( الساحِي ) است ، سيل و باران سخت كه زمين را بشويد و گِل آن را با خود ببرد . ساخَ - - سوخاً [ سوخ ] في الطين : در ميان گِل افتاد ، - الشيءُ فى المَاءِ : آن چيز در آب فرو رفت و ته نشست يا رسوب كرد ، - تْ بِهمُ الأَرضُ : زمين آنها را در خود فرو برد . ساخَ - - سَيْخاً و سَيَخَاناً [ سيخ ] : آن چيز رسوخ كرد و استوار شد ، - تْ قَدَمُه فِي الطِّينِ : پاى او در گِل فرو رفت . السَّاخِرَة - ج سوَاخِر : كشتى كه بر روى آب خوب به راه افتد . ساخَفَ - مُسَاخَفَةً [ سخف ] ه : او را احمق و نادان دانست . السَّاخِن - ج سُخَّان : فا ، گرم ، و در زبان متداول اين واژه بر بيمار اطلاق شود . السَّاخِنَة - مؤنث ( السَّاخِن ) است . سادَ - - سِيَادةً و سُؤدَداً و سُؤْدُداً و سَيْدُودَةً و سُوداً : بزرگوار و عاليمقام شد ، - قومَه : فرمانروا و مهتر قوم خود شد ، - ه : در مقام و بزرگوارى بر او چيره شد ، - السُّكُون : سكوت